کاظم الساهر - مدینه الحب
مدينة الحب أمشي في شوارعكِ
شهر عشق ، درخیابان هایت راه می روم
وأنا أرى الحب محمولاً بأكفانِ
و من می بینم که عشقبا کفن ها حمل می شود
صبوا العذاب كما شئتم علی جسدي
عذاب را همان گونه که می خواهید بر روی جسدم بریزید
فلا شهود علی تعذيب سجان
و هیچ شهودی نیست که شکنجه دهنده را ببیند
رجعت للدار امشي فوق نيراني
به سوی خانه برگشتم و روی آتش های خود راه می روم
کفا لكف يقود خطايا حرماني
وبس است راندن با دست هایی که با رانندگی خود گناهان حرمان کشیده را به جلو می برند
هل من مجيب انا في الباب منتظر؟
آیا کسی هست ، من در جلوی در منتظرم
لا احمل الورد احمل طوق احزاني
من گل را حمل نمی کنم ، طوق غم های خود را حمل می کنم
ذهبت مع الريح فاصحو يامدللة
همراه با باد رفتم ، بیدار شوید ای نازنین
عيناي شفتاي اعصابي خيالي دمي
چشمانم ، لب هایم ، احساساتم ، خیالم و خونم
اه يبحثون عنها بين احضاني
وای در بین آغوشم می گردند
قلم الاساس و حول صورتها
اساسشرا بنویس و پیکره ی آن را تغییر بده
متظاهرين کشعب خلف قضبان
تظاهر کنندگان(کسانی که تظاهر می کنند) مانند ملتی پشت میله های زندان هستند
اريدها اليوم شمعتنا حبيبتنا لازاد لانوم
شمع عشق خود را امروز می خواهم نه غذایی
اسياد كاسيادي
بزرگان ، مانند بزرگان من
ياايها القوم ياجسدي وعاطفتي
ای ملت ، ای جسدم و عاطفه ام
كفی ملاما فجلد الذات ادمان
ملامت بس است ، پوسته و جلد ضمیر از بین رفت
صفعت وجهي اهذا يازمان انا انا انا انا ؟؟؟
خویشتن را نگریستم ، و به زمان گفتم آیا این منم ؟ منم ؟
انا الذی الحب اخرسني واعماني
من همانم که عشق مرا کور و لال کرد
بعد الفراق رايت الصبر شيعني
بعد از دوری دیدم که صبر مرا بعد از مردن تشیع کرد
في صحوة الفجر امشي مشي سكران
در صبح دم راه می روم ، راه رفتن مستانه
يخيفني الليل والذكری تعذبني
شب مرا پنهان می کند و یادآوری آن مرا به عذاب می اندازد
وحارب النوم ذاكرتي واجفاني
و خواب با فکرم جنگید و با من قهر کرد
صفعت وجهي اهذا يازمان انا انا انا انا ؟؟؟
خویشتن را نگریستم ، و به زمان گفتم آیا این منم ؟ منم ؟
انا الذی الحب اخرسني واعماني
من همانم که عشق مرا کور و لال کرد
ترجمه از پیمان بیگی است . استفاده از مطالب وبلاگ تنها با ذکر نام مترجم و منبع بصورت لینک مجاز است .
دانلود ترانه : 